تبليغاتX
daily dreams - قصه ی کدو
daily dreams

یکی ود یکی نبود. یک مردی گاوچران بود و در یک مغاره دور از شهر منزل داشت. دست بر قضا زنش آبستن شد و بعد از نه ماه و نه روز خدا عوض بچه یک کدو به آنها داد! [یک اتفاق خیلی عادی!!] آنها هم کدو را سر رف گذاشتند. یک روز که گاوچران از چرا گاه برمی گشت و پیش زنش گرفت نشست یکمرتبه شنید که کدو حرف می زند و می گوید : «بابا» . گاوچران ترسید و گف: «خدایا این دیگر چیست؟» دوباره کدو بابایش را صدا زد: -بابا- چه خبر است؟« باید تو بروی دختر حاکم را برای من خواستگاری بکنی...

جملات ابتدای داستان کوتاه «قصه ی کدو» نوشته ی روژه لسکو - نویسنده و محقق معاصر فرانسوی- ترجمه ی صادق هدایت .

خدایش آخه این چه داستانیه؟! سعی کنید لحظه ی تولد این کدو رو توی ذهنتون مجسم کنید! بعد ببینید فامیل و در و همسایه چی میگن! نمی گن آخه آقای گاوچرون! ۹ ماه زنت حامله بود آخرش این کدو رو به دنیا آورد؟! آخه نمیگن بابای این بچه کیه؟؟ یعنی این آقای گاوچرون اینقدر آدم کدوییه که بچش اینطوری بشه؟؟ بعد تازه فک کن بچتو ورداری بزاری رو تاقچه! حالا خیلی مایه ی افتخاره که گذاشتیش رو تاقچه؟ بعد از چند روز هم که ماشالله چشم بد دور آقا زاده به حرف اومدن و فرمودن «بابا»! بعد این کپسول اعماد به نفس دومین حرفی که بعد از گفتن «بابا» میزنه خواستگاری دختر حاکمه! آخه آدم چی بگه؟؟ ما که ۱۸ سالمونه حرف ازدواج اینجور چیزا که میشه سرخ میشیم سرمونو میندازیم پایین! از دست این خارجی های اجنبی منحرف....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |