
انسان هاي جهان به دو دسته تقسيم
ميشن. يك گروه كسايي كه كنكور دادن و يك عده كسايي كه كنكور ندادن! اگر جزو
گروه دوم باشي و تصميم بگيري كه به گروه اول بپيوندي و برات مهم باشه كه در كجاي
گروه اول قرار ميگيري بايد پروسه ي سخت ، دردناك ، عذاب آور و بغرنجي رو طي كني كه
من به هر جون كندني بود امروز از شرش خلاص شدم! (انشالله همه با هم!)
اما اگر بخوايم خوشبينانه نگاه كنيم
خيلي خوبيها رو در اين پروسه ي لعنتي ميبينيم كه واقعا انسان سازه! نميخوام شعار بدم
وحرفاي سنگين بزنم ، ولي ميشه توش ماكت كوچيكي از زندگي انسان ها رو ديد. شايد با
مقياس 1 به 70 ، يا 2 به 70 يا 4 به هفتاد (يعني 1 سال مدلي از 70 سال عمر متوسط
يك آدم ميشه! اما بعضي ها 4 سال دبيرستان و پيش رو براي كنكور مي خونن كه اونا
ميشن 4 به 70!!) و خلاصه هر نصيحت و جمله ي قصاري رو ميشه در اين مدت 1-2 ساله
امتحان كرد مثل ((ان مع العسر يسرا)) يا ((جوجه رو آخر پاييز ميشمارن)) يا ... چمي
دونم ديگه! خودتون امتحان كنيد!
توي اين 4 ماهه آخر كه فكر ميكنم سخت
ترين دوران زندگيم تا حالا بود صبر رو خوب ياد گرفتم . اين آخرا كه همش آزمون
ميداديم فهميدم كه وقتي سوال اول ادبيات رو شروع مي كنم نبايد به فكر سوال آخر
شيمي باشم كه 4 ساعت ديگه بهش مي رسم!! به قول فيلم راز (حالا نگيد جو گير شدي!)
لازم نيست تا پله ي آخر رو ببيني... گام اول رو با اطمينان بردار!
از يه طرف هم نسبيت اينيشتين رو با
تمام وجود حس كردم. اينطوري كه هرچي به كنكور نزديك تر ميشدم زمان بيشتر كش ميومد!
وقتي فكر ميكنم ، ميبينم 11 سال اول تحصيلم خيلي سريع تر از اين سال آخر گذشت و
سال آخر هم 6 ماه اولش سريع تر از 3 ماه آخر و 3 ماه آخر هم 2 سريع تر از 2 هفته ي
آخرش و.... ولي اين يك ساعت آخر كه خيلي بهش احتياج داشتم مثل برق و باد گذشت و من
كلي سوال رو نزدم!
روز اعلام نتايج كنكور هم كه روز
اشكها و لبخند هاست و نتيجه گيري اخلاقي و غير اخلاقي تمام 12 سال تحصيل ، خاصه 1
سال آخر و 4 ماه آخر و 2 هفته ي آخر و... و 1 ساعت آخر !! و به قول يكي از موخره
هاي كتابهاي انديشه سازان اون موقع است كه انسانيت از بين ميره و تمام اون يك و
نيم ميليون نفر هر كدوم به صورت يك يا چند عدد ديده ميشن كه به نظر بعضي ها هرچي
اون عدد بزرگتر باشه صاحبش بي ارزش تره! و واقعا چه فاجعه ايه اون زماني كه
بزرگترين و زيبا ترين مخلوق خدا و خليفه ي اون روي زمين به چنين لجني كشيده ميشه
و با رتبه ي خوبش مغرور ميشه يا از رتبه ي نا مناسبش شرمگين ميشه و از همه
فرار ميكنه و به يه گوشه پناه مي بره... چه فاجعه اي!
اما يك چيز
ديگه هم كه توي اين مدت ياد گرفتم اين بود كه چقدر نعمت دور و برم هست ، چقدر كار
هايي كه دوست دارم و مي تونم بكنم و وقتي كه ازش محروم شدم تازه قدرشون رو دونستم
و چه كارهايي كه انجام مي دادم اما هميشه يك پس زمينه از كنكور توي ذهنم مانع از
لذت بردنم از اون كار و لحظه ميشد. (مثل نقاشي كردن لابه لاي محاسبات فيزيك كه
خيلي حال ميده و عذاب وجدان زيادي رو در پي داره!) حالا مي تونم تمام خوشي ها ي
اين دنيا رو به دو دسته تقسيم كنم ، يكي با دغدغه ي كنكور و يكي بدون اون ! از
امروز ميخوام گروه دوم رو تجربه كنم ، چون توي اين 3 ماه تابستون بي دغدغه ترين
روز هاي عمرم رو خواهم گذروند! (خدا كنه اينطور باشه)
پ.ن : توي اين مدت كلي با مقدمه و
موخره هاي كتاب هاي انديشه سازان حال كردم. حتما چند تاش رو توي وب ميزارم