يك خانواده ي 5 نفره كه در
شهري به نام اسپرينگفيلد در آمريكا زندگي مي كنند و اتفاقات زندگيشون مجموعه ي
كارتوني فوق خنده دار"سيمپسون ها" رو تشكيل ميده. فكر مي كنم 2-3 سال
پيش يك فيلم سينمايي هم از اين خانواده ساخته شد كه ميتونيد بگيريد و نگاه كنييد و
يك ساعت و اندي فقط بخنديد! من نميتونم به هيچ وجه شدت باحالي اين مجموعه رو توي
نوشته بيان كنم چون فقط كسي كه ديده ميتونه بفهمه چي ميگم. خود من كه چند ماهيه به
ديدنش معتاد شدم و اين سريال رو از طريق شبكه ي ماهواره اي "فاكس سريز"
دنبال مي كنم. قسمت هاش هم ربطي به هم ندارن و از هرجاش كه ببينيد فرقي نميكنه! هر
قسمتش هم فكر مي كنم چيزي حدود 20 دقيقه است. نكاتي كه اين مجموعه ي كارتوني رو
منحصر به فرد ميكنه يكي اينه كه شخصيت هاش آدم هستند (گرچه خيلي شبيه آدم نيستن!)
نه مثل اين كارتون هاي چرت جديد كه همش كاركتر هاي عجيب و غريب حيوون و جونور
فضايي انتخاب مي كنن. دوما اين كه طنز فوق العده قوي اي داره كه هم توي ديالوگ
هاشون وجود داره و هم توي حركاتشون. يعني حتي اگه نتونيد از طريق تركيبي از
زيرنويس عربي و زبان انگليسي چيزي از ديالوگ ها بفهميد، خود تصاوير تا حدود زيادي
گويا هستند! نكته ي ديگه شخصيت پردازي فوق العاده است! هركدوم از اعضاي خانواده يا
اعضاي شهر شخصيت منحصر به قردي دارن كه ميتونن سهم خودشون رو در خندوندن شما به
خوبي ايفا كنن. بعد از مدتي كه ببينيد، كم كم آشنا ميشيد باشون. در اينجا چند نفر
رو معرفي مي كنم.
هومر.جي.سيمسون : پدر خانواده با شكمي گنده و اخلاق احمقانه كه هيچ وقت كاري عاقلانه نميتونه انجام بده. اكثر اوقات يك قوطي آبجو دستشه ، زود عصباني ميشه، زود خوشحال ميشه و هيچ نشونه اي از يك پدر خوب نداره! هيچ هنري نداره! هيچ چيزي از تربيت بچه ها نمي دونه و ... و فكر مي كنم كميك ترين شخصيت ممكن رو بين تمام موجودات عالم داره! و كارمند يك نيروگاه خصوصي برق هسته ايه.
مارج.سيمسون: مادر خانواده . زني عاقل با موهاي بسته شده به صورت استوانه اي به ارتفاع نيم متر كه هميشه در حال جمع و جور كردن شوهرشه! خيلي كميك نيست ولي حضورش گرمي بخش فضاي خونه است!! (اوووغ!) و شغلش هم خانه داريه.
بارت سيمسون: پسر خانواده كه فكر مي كنم حدود 8 سالشه، بسيار شيطون و موذيه و هميشه دنبال خرابكاري هاي هيجان انگيزه! و صداي خيلي خيلي دوست داشتني اي داره كه شيطنت ازش ميباره! وقتي پدرش از دستش عصباني ميشه، دستهاشو دور گردن بارت ميذاره و تا مرز خفگي پيش ميبردش!
ليسا سمسون: دختر بزرگتر خانواده كه نميدونم از بارت كوچيك تره يا بزرگتر. ساكسوفون ميزنه. بسيار باهوش و درسخون و روي اعصابه. ولي با بارت خوب ميسازه و خواهر و برادر خوبي هستن!
مگي سيمسون: كوچكترين عضو خانواده كه نقش چنداني توي داستان نداره و فقط پستونك توي دهنش رو ميمكه!

آبراهام.جي.سيمسون : پدر هومر سيمسون، يك پيرمرد چروكيده و بي حافضه و خنگ و پر حرف كه خدا رو شكر در خانه ي سالمندانه!
خانواده ي فلاندرز: همسايه ي سيمسون ها كه چهار نفرن و يك خانواده ي فوق مثبت هستند. هميشه به كليسا ميرن و آقاي فلاندرز دوتا پسرش رو به مذهبي ترين شكل ممكن تربيت كرده و سعي مي كنه هميشه بهترين انسان روي زمين باشه و نفر اوليه كه به بهشت ميره! دقيقا نقطه ي مقابل هومر سيمسونه!
شخصيت هاي ديگه هم هستن كه ديگه حوصله ندارم معرفي كنم مثل آقاي مو (صاحب مغازه ي مشروب فروشي) آقاي اسكينر(مدير مدرسه ي بارت و ليسا) رييس پليس شهر، آقاي اسميدرز (مردي پولدار و بد جنس وصاحب نيروگاه برق هسته اي) و چند ده شخصيت ديگه كه با ديدن فيلم كم كم عاشق همشون ميشيد!
پ.ن: اميدوارم با اين مطلب دين خودم رو به اين مجموعه ي كارتوني فوق العاده ادا كرده باشم.
پ.ن: حتما حتما حتما فيلم سينماييش رو نگاه كنيد حد اقل!
معاينه فني عبارت است از معاينه اي كه طبق مصوبه ي نميدونم كجا ماشين بايد بشود و يكي از دغدغه هاي امروز مردم است و ماشين بابا يك نصف روز به خاطر انجام ندادن آن در پليس خوابيد!
ديشب كه تا ساعت 4 بيدار بودم، ساعت 4 بابا بيدار شد كه واسه ي بردن ماشين به معاينه ي فني آماده بشه. و از اونجايي كه ساعت 8 بايد با ماشين شركت ميرفت شهرستان، من دو راه داشتم! يا همين حالا حاضر ميشدم و با بابا ميرفتم. يا همين حالا ميخوابيدم و ساعت 8 با ماشين شركت ميرفتم محل معينه فني و ماشين رو از بابا تحويل مي گرفتم. از اونجايي كه اگه مي خوابيدم بيدار شدنم با كَرَم عزراييل بود به بابا گفتم بات ميام. طبق اطلاعت قبلي ميدونستيم وقتي صبح زود بري چيزي حدود 50 نفر توي صف جلوت هستن و تا ساعت 11-12 طول ميكشه!خلاصه كلمن و ليوان و مجله ي سلامت و چلچراغ و اينا رو برداشتيم كه به پيك نيك فني بريم. بابا چند تا كلوچه و يه مقدار نون گذاشت توي پلاستيك.
من: خب، كلوچه هم آوردي... نون رو قراره با چي بخوريم؟؟
بابا: هوم؟؟ خب با آب!
خلاصه وقتي كه هنوز سگها هم توي خواب ناز بودن و مامانم پاي ام بي سي 3 نشسته بود و كارتن تماشا ميكرد، ما راه افتاديم و ساعت حدود 5 به اونجا رسيديم و ديديم حدود 26 نفر جلومونن. مركز معاينه فني كي باز ميشه؟؟ ساعت 7... منم نامردي نكردم، صندلي ماشين رو خوابوندم، خودم هم خوابيدم روش تا حدود 7. ديگه كم كم ماشين ها يه ذره يه ذره ميرفتن جلو. ساعت 8 هم كه ماشين اومد دنبال بابا و تشريف بردن. من موندم و ماشين و اينا. خلاصه ساعت 9 نوبت من شد و رفتم ماشين رو دادم دست يارو و خودم عين يه كنكوري كه منتظر اعلام نتيجه است ، توي دلم رخت مي شستن كه نكنه يارو يه ايرادي رو ماشين بزاره و دوباره مجبور شيم اين مصايب رو بگذرونيم كه خدا رو شكر قبول شدم و برچسب و كارت رو گرفتم و نشستم پشت ماشين و شاد و خندان به خونه برگشتم...
افكار توي ذهنم هنگام برگشتن : نكنه برچسب معاينه فني خراب باشه نچسبه به شيشه؟ نكنه پليس همين الان جريمم كنه؟ (آخه واسه چي؟؟ ) نكنه قبل از اينكه از روي خط آهن رد بشم قطار بياد مجبور شم وايسم؟ نكنه بزنم به يكي از اين گوسفندا كه وسط خيابون ولن؟ بزار اين آقاهه رو سوار كنم، گناه داره (سرعتم رو كم ميكنم به طرف راست متمايل ميشم)... نكنه سوارش كنم، بشينه رو برچسب، بچسبه به شلوارش، پياده بشه در بره برچسب رو هم ببره؟؟ (سرعتم رو زياد مي كنم به طرف چپ متمايل ميشم و خودم رو ميزنم به اون راه!)... اِ ! مثل اينكه رسيدم خونه!
پ.ن : چقدر اين مطلب به شما مربوط بود! از خنده و تعجب و مربوط بودن روده بر شدين!
سوالي كه پيش مياد اينه كه چرا بنياد هاي علمي كشور هاي مختلف پول هاي زيادي خرج اكتشافات و تحقيقات علمي مي كنن كه اصلا كاربردي توي زندگي آدم نداره؟ مثلا دو علم كيهان شناسي و باستان شناسي رو در نظر بگيريد. ميليون ها دلار صرف ميشه تا يك تلسكوپ فضايي مثل هابل ساخته بشه تا به ما بگه كه مثلا پهناي جهان چقدره؟ ميدونيد با همين مقدار پول چقدر آدم رو ميشه از مرگ نجات داد يا چقدر شغل ايجاد كرد يا...؟ يا افرادي اينهمه زحمت مي كشن تا بفهمن مثلا روابط خانوادگي در مصر باستان چجوري بوده! خب اگه فكرشه بكنيد و كمي واقع گرا باشيد ، اين دانسته ها هيچ كاربردي ندارن و با صرف همين مقدار وقت و انرژي و پول كار هاي خيلي مفيد تري ميشه انجام داد...
جواب اينجاست، بيايد فكر كنيم كه خب... هيچ كس سراغ دونستن اين مسائل نره! به نظرتون آيا ميشه؟ آيا آدم ميتونه نسبت به ندانسته هاش بي اعتنا باشه؟ بالاخره يه نفر نميتونه كنجكاويش رو سركوب كنه و چشمش رو ميزاره پشت تلسكوپ و سعي مي كنه سر از راز كيهان در بياره! بعد افراد كنجكاو ديگه هم يا سعي مي كنن كه خودشون كشف كنن يا علم رو از اون كه كشف كرده بخرن و اينجاست كه دوباره همون چرخه تكرار ميشه و دوباره پول به سمت اين علوم به درد نخور! (به منجم ها و باستان شناسا بر نخوره لطفا!) سرازير ميشه! اين يكي از خصوصيات جالب انسانه اشتياق انسان براي دانستن تمام پديده هاي پيرامونش در ذاتش نهفته است ، هرچند اين علم بي فايده و بدون كاربرد باشه!
ديشب مصاحبه ي اوريانا فالاچي (روزنامه نگار و نويسنده ي معروف ايتاليايي) رو با محمد رضا شاه پهلوي در كتاب مصاحبه با تاريخ اين نويسنده خوندم. خيلي جالب بود. وقتي كه شاه در باره ي درونياتش حرف ميزد، حرفهايش حرفهاي يك بيمار رواني بود. وقتي در باره ي مسايل سياسي جهاني حرف ميزد ، حرفهاي يك سياستمدار زيرك و عاقل بود و وقتي در باره ي نفت سخن ميگفت ، يك متخصص خبره مي نمود. وقتي مي گفت كه از طرف خدا برگزيده شده و روح شاه بودن در او دميده شده و مدام از طرف خدا و پيامبران حمايت مي شود و حتي در كودكي 2 بار به وضوح با حضرت قائم ملاقات داشته، ياد همتايان او در اين نظام مي اقتادم. شاه عقيده داشته كه ايران را جز با ديكتاتوري نمي توان اداره كرد و پيش برد و دموكراسي غرب هم به زودي به بن بست مي رسد! كاش مي تونستم تمام حرف هاش رو اينجا بيارم. هيچ حب و بغضي نسبت به هيچ كشوري نداشت و هر رابطه اي رو با هر كشوري از نظر منافع ملي ايران تعريف مي كرد. چه با آمريكا، چه با اعراب و چه با اسراييل (كه اونها رو جنايتكار و غاصب مي دونست و كنار اومدن با اونها رو منوط به خروج از سرزمين فلسطينيها!).. خانم فالاچي در اين كتاب با تعداد ديگه اي هم از سياستمداران معروف زمان خودش مصاحبه كرده كه من نخوندمشون. چاپ كتاب هم مال سال 57 بود. خلاصه خيلي خيلي جالب بود. توصيه مي كنم حتما بخونيد كتاب رو
آدم خيلي تنهاست. يك آگاهي در مقابل بي نهايت مطلق. يك شمع در تاريكي بي انتها. ممكن است غرق دغدغه هاي زندگيمان باشيم. سرگرم لذت بردن يا ضجر كشيدن از اين زندگي عجيب و غريب. اما هميشه لحظاتي وجود دارند كه به آدم بگويند تو تنهايي! تو تنهاي تنهايي! وقتي توي دستشويي ميشيني و دستها را زير چانه ميزني و به دنياي بيرون از دستشويي فكر ميكني، ميبيني همر چيزي خارج از اين استراحتگاه (!) براي سرگرمي تو هستند. تا تو را از فكر تنهايي بيرون بكشند. با اين فكر چقدر زندگي بي معني و با معني مي شود! انسان تنهاست در مقابل تمام اين جهان بي نهايت. درست مثل خدا. چه شرايط سختي !