تبليغاتX
daily dreams

چقد خاك گرفته اينجا!!!
مدتها پيش ايشون كتابي به من هديه كردند با عنوان «تكثير تاسف انگيز پدربزرگ» نوشته ي شادروان ،نادر ابراهيمي . بالاخره تابستون امسال، بعد از كنكور نشستم و خوندمش.يك رمان تقريبا (تحقيقا) فلسفي كه به موضوعي پرداخته بود كه قبلا مدتها ذهن من رو درگير كرده بود. جريان كتاب اين بود كه نادر (راوي داستان) و برادرش پدربزرگي دوست داشتني دارند كه يك روز كليه اش از كار مي افتد و در بيمارستان دكتري به نام ياكوب به انها پيشنهاد جايگزين كردين كليه ي پدربزرگ با كليه اي مصنوعي را مي دهد كه اختراع خودش است و كارايي و عمر فوق العاده زيادي دارد. پدر بزرگ نمي پذيرد اما نوه هايش خودخواهانه او را به اتاق عمل مي فرستند و بد بختي از همينجا شروع مي شود. بعد از مدتي ، ديگر اعضاي داخلي پدر بزرگ مانند قلب و ريه ها و كبد و روده ها و رگ ها و ... نيز يكي يكي دچار مشكل مي شوند و باز دكتر ياكوب اختراعات جديد خود را كه از اعضاي طبيعي بدن بسيار كارامد تر هستند ، در بدن پدربزرگ جاسازي مي كند. و همينطور پدر بزرگ با نارضايتي كامل از نوه هايش و با بي تفاوتي در مقابل پشيماني و عذر خواهي آنها كه ديگر توان كنترل اين جريان را ندارند، تن به مصنوعي شدن مي سپارد... تا نهايتا روزي مي رسد كه تنها بخش طبيعي بدن پدربزرگ، يعني مغزش نيز دچار اختلال مي گردد و دكتر ياكوب با حفظ تمام اطلاعات و خاطرات و ويژگي ها ، آن را با يك مغز مصنوعي جايگزين مي كند. البته ماجراهاي ديگري نيز در كنار اين جريان اصلي هستند اما سوال نهايي اينجا پيش مي آيد:

روح پدر بزرگ كجا رفته است؟ اگر روح پدربزرگ هنوز سر جايش است پس فرق انسان و ربات چيست؟ جسم پدربزرگ كه تماما يك ربات است. و در اين صورت آيا به ربات هم مي توان روح بخشيد؟ يعني با اتنقال تمام اطلاعات و خاطرات مغز پدربزرگ به اين ربات، روح او هم به آن انتقال يافته؟ پس يعني ميتوان روح يك انسان را تكثير كرد؟
اگر تمام اين تعويض ها در يك مرحله انجام شود، يعني جسم پدربزرگ را نابود كنيم و اطلاعات مغزش را به يك ربات منتقل كنيم ، آيا موفق به انتقال روح او شده ايم؟

اما اگر روح پدربزرگ ديگر در اين جسم مصنوعي نيست، در چه مرحله اي خارج شده؟ پدر بزرگ واقعي كي مرده است؟ هنگامي كه كليه ي اول عوض شده؟ يا هنگام تعويض قلب؟ يا ريه ها؟ يا مغز؟؟

_____________________________________________________________

پ.ن: اين كتاب جوابي به اين سوالات نمي دهد اما حد اقل به روشن شدن مسير تفكر من كمك زيادي كرد.

پ.ن2: راستي پدر بزرگ در آخر داستان تكثير هم مي شود! اين هم وجه تسميه ي داستان!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:55 توسط خواب آلود |

سه شنبه توي جلسه ي نقد عملكرد دولت نهم كه از طرف انجمن اسلامي دانشكدمون برگزار مي شد، فهميدم كه هنوز خيلي مونده تا به جايي برسيم كه ظرفيت و مهارت گفتگو و انتقاد رو پيدا كنيم. نه انتقاد ها انتقاد بودن ، نه اعتراض ها اعتراض بودن، نه دست زدن ها از سر موافقت يا مخالفت عاقلانه بودن... اولا كسايي كه ميومدن پشت تريبون همون حرفايي رو مي زدن كه هممون مي دونيم و اصولا فقط نوعي عقده گشايي حاصل از محدوديت بيان بود كه طي چند سال اخير بيشتر شده. نهايتا نتيجه اي هم حاصل نشد چون بحث يك طرفه بود . وسط برنامه 2-3 نفر هم پشت تريبون اومدن و نظرات مخالف داشتن و از شيوه ي اجراي برنامه و شيوه ي انتقادات ناراضي بودن . حرف اصليشون اين بود كه نقد كردن فقط گفتن نقاط منفي نيست. اما نهايتا همين معترض ها هم خودشون نقطه ي مثبتي رو از دولت نهم ذكر نكردن و رفتن!! 1-2 بار هم يه طرف سالن درگيري لفظي و تا حدودي فيزيكي پيش اومد كه باعث انبساط خاطر عوامل اغتشاش گر و اراذل توي سالن شد! خلاصه با وجود تمام اينها ، تجربه ي خوبي بود. ايشالا باز هم از اين برنامه ها باشه، تا بعد از مدتي فرهنگ فعاليت درست سياسي بين دانشجو هاي دانشگاهمون جا بيفته.

همينجا جا داره از انجمن اسلامي غيور دانشكدمون كه اين برنامه رو راه انداخت و اراذل غيور تر كه اون برنامه هاي فرح بخش رو برگزار كردن سپاسگزاري كنم!

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:14 توسط خواب آلود |

تصور كنيد روزي شما چند ربات كوچك هوشمند مي سازيد . ربات هايي كه شبيه انسان هستند، احساسات دارند، فكر مي كنند، توليد مثل مي كنند، خلاقيت دارند و ... فضايي بزرگ را انتخاب مي كنيد و آنها را در آنجا رها مي كنيد و تماشايشان مي كنيد و تمامي تفكراتشان را به وسيله ي تراشه هايي كه در آنها كار گذاشته ايد مي فهميد. در حالي كه آنها شما را نمي بينند.
بعد از مدتي ميبيني كه آن ربا هاي كوچكد براي خود خانه مي سازند، نسبت به اشياي اطرافشان حس مالكيت پيدا مي كنند، توليد مثل مي كنند و تعدادشان زياد مي شود، به فرزندان خود علاقه نشان مي دهند، زندگي اجتماعي پيدا مي كنند. حتي ممكن است چند گروه شوند و براي خود قلمرو تعيين كنند. از اشياي محيط ،وسايل مورد نيازشان را مي سازند، براي خود فرهنگ تشكيل مي دهند، زبان مي سازند، خط اختراع مي كنند، نسبت به محيط اطرافشان كنجكاوي نشان مي دهند، خيلي چيز ها كشف مي كنند، احساساتشان تحت تاثير محيط قرار مي گيرد. وقتي با آب پاش بزرگ خود بر سرشان آب مي ريزيد خوشحال مي شوند ، گاهي مي خندند، گاهي گريه مي كنند، عاشق مي شوند، شعر مي گويند، كتاب مي نويسند، هر كدام شخصيت پيچيده اي مختص خود دارند و دنيايي براي خود در ذهنشان، دغدغه هاي خودشان و اهداف خودشان. كم كم اين ربات هاي هوشمند تمدن هاي مستقل تشكيل مي دهند، با هم مي جنگند، يكديگر را مي كشند، گاهي با هم دوستند و گاهي خونخوار مي شوند ، حتي ممكن است مشكلات جهاني پيدا كنند! جنگ هاي بزرگ بين تمدن هاي مختلف ، ممكن است براي خود عقايدي تشكيل دهند و به خاطر آن حتي جانشان را بدهند! ممكن است دنيايشان دچار مشكلي مثل تروريسم شود، يا بر سر منابع دنيايشان با هم به جدال بپردازند. سلاح هاي وحشتناك بسازند و گروه گروه هم نوعان خود را بكشند، يا علمشان آنقدر پيشرفت كند كه حتي موشك هاي بزرگ بسازند تا با آن فضاي بالاي سرشان را بهتر بشناسند...
و شما با تعجب به آنها نگاه مي كنيد و احتمالا به اين اتفاقات مي خنديد!
حالا آيا به خدا حق مي دهيد كه تمام مدت دستش را رو شكمش بگيرد و به ما، اهدافمان، دغدغه هايمان، مشكلاتمان و تمام زندگيمان بخندد؟؟؟

پ.ن1: فكر كنيد اين مخلوقاتتان روزي شما را پيدا كنند...
پ.ن2:تولدم مبارك!

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:30 توسط خواب آلود |