تبليغاتX
daily dreams
كسايي كه قبلا (ينعي بيشتر از يك سال پيش) وبلاگم رو ميخوندن ، ميدونن كه بيشتر مطالب فلسفي مي نوشتم. نه خيلي فلسفي... سوالاتي كه براي خودم پيش ميومد و در موردشون فكر مي كردم و مطالب اينجوري. اما حالا (يعني از بعد از كنكور) تنها چيزايي كه مي نويسم مسائل روز مره و غرولند و ايناست! نميدونم كدومش بهتره. البته هرچيزي كه احساس كنم نياز به نوشتنش دارم مي نويسم ، شايد جديدا ديگه اونقدر فكرم مشغوله و گرفتار مشكلات و مسائل روزمره هستم كه فرصتي براي فكر كردن و فلسفه بافي ندارم. احتمالا اين چيز بديه. نميدونم والا...
حالا از اين به بعد سعي مي كنم تعادل رو عايت كنم. هم روزمره نويسي ميكنم و هم فلسفه بافي. چون احساس مي كنم به هردوش نياز دارم. حالا اينا كه نوشتم چه اهميتي براي شما داره؟ احتمالا هيچي! همينطوري نوشتم كه اگه ميخواين بدونين و اگه براتون مهمه نظرتون رو بگيد. گرچه نظرتون زياد برام مهم نيست و من چيزي رو كه خودم ميخوام مي نويسم!
راستي ديروز توي كلاس انديشه اسلامي قرار شد يه نفر در باره ي انسان گرايي(اومانيسم) واسه جلسه ي بعد كنفرانس بده. هيشكي داوطلب نشد و باز من مثل تمام موارد مشابه داوطلب شدم!! شايد اين كنفرانس دوباره ذهنم رو براي فلسفه بافي باز كرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:50 توسط خواب آلود |

من دانشگاه چمران را دوست دارم و آن را تجربه كرده ام!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:3 توسط خواب آلود |

امروز دوستي گفت آپ نمي كني؟ گفتم اگه آپ كنم فقط غر مي زنم! گفت خب يكي از كاربرد هاي مهم وبلاگ غر زدنه...!
چي بگم والا؟ جوونيم رفت و صدام رفته ديگه... گل يخ...
 اه! بس كن ديگه مسخره! يه ماهه داره به زمين و زمون غر ميزني هي هيچي بت نميگيم تو هم هي پر رو ميشي! مگه تو نفر اولي هستي كه روياها و اهدافش به خاطر محيط نا عادلانه به فاك رفتن؟؟؟ خب تازه هنوز هم كه كاملا به فاك نرفتن (اه! دهن آدمو به چه كلمات ركيكي باز مي كني!!) مگه همين يه راه هست؟  درسته، اون راهي كه تو توي ذهنت بود بهترين و زيبا ترين و رويايي ترين راه واسه تو بود ، ولي يه كم انعطاف و سازگاري داشته باش مرتيكه! تو داري توي آزاد ترين كشور جهان زندگي مي كني، چرا واسه اين خدا رو شكر نمي كني؟؟ ها؟! حتما بايد فحش بخوري؟ تازه سازمان سنجش اين همه لطف كرده و بر تو منت گذاشته و يه كم دانشگاها رو گشاد كرده تا يه چند نفر ديگه هم برن توشون! حالا يهو ديدي تو هم تونستي بري تو اونجا كه ميخواي. اي بابا! اگه نشد هم كه از ترم 2 ميتوني بري يه جاي يه كم بهتر از اين كه هستي... پس پاشو ديگه عزيز دلم ، پاشو غصه نخور ، فداي اون لب و لوچه ي آويزونت بشم من... پاشو برقص! آها آها... دست دست... ماشالله... اين كمره يا فنره؟؟؟؟...شاه فنره!...هووو هووو... آقايون دست.... خانوما شصت!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:57 توسط خواب آلود |

توي يه مجله تبليغ يه كتاب رو زده بود به اسم : «واسه روزايي كه دمغي، چيكار كني كه دلت وا شه» . عكس روي جلد كتاب تصوير يه ميمون (فكر كنم شامپانزه!) بود كه به حالت دمغ دستش رو زده بود زير چونش و همينطوري نشسته بود يه جا داشت به يه چيزي فكر ميكرد! امروز از صبح كه بيدار شدم و به خود آگاهي رسيدم يه همچين حالي دارم، يه دلتنگي عجيب واسه همه چيزاي از دست رفته توي مدت اخير...دقيقا ميتونم خودم رو جاي اون ميمون تصور كنم... احتمالا اين حس دلتنگي و دمغي همون حلقه ي گمشده ي داروينه كه من رو به اون ميمون وصل مي كنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:50 توسط خواب آلود |

امروز به عنوان يك جديد الورود جوگير و يك دانشجوي مهنسي مكانيك جامدات  به دانشگاه رفتم!! چقدر هم زود رفتم!!! سگ پر نميزد تو دانشگاه! اتوبوس هاي داخل دانشگاه هم كه هنوز خواب بودن، يه نفر با موتور بلندم كرد رسوند دانشكده! بارز ترين مشخصه ي دانشگاه شهيد چمران اهواز وسعت زيادشه. من نميدونم اين همه زمين خالي بي آب و علف واسه چيه؟ آخه مجبورين اين همه زمين هدر بدين؟ بعد اتوبوس بزارين كه ملتو از اين زميناي خالي بي هدف رد كنه!!! اي بابا...
اما دانشگاهمون در عين كمبود هاي زيادي كه داره ، چيزاي باحالي هم داره... مثلا معماري بعضي ساختموناش خيلي قشنگه. كتابخونه مركزي كه خيلي چيز توپيه. دانشگده مهندسي هم بد نيست... اما جالبترين چيزي كه ديدم طاووس هايي بود كه توي حياط وسطي ساختمون مركزي ول بودن!! 5-6 تا طاووس كه واسه خودشون توي حياط ميچرخيدن و ملت هم از كنارشون رد ميشدن و كاري به كار هم نداشتن! خيلي باحال بود!
ديگه؟؟؟ اساتيد محترم هم كه دانشگاه رو به ... حساب كردن و نيومدن! ما هم كلي علاف شديم...
چه مطلب چرت و بي خودي شد! نه؟؟؟؟

پ.ن: در ايران آزادي مطلق وجود دارد... (از بيانات دكتر احمدي نژاد در ديدار با خبرنگاران در نيويورك)
پ.ن2: مثل آزادي عقيده!
پ.ن3: مثل آزادي بيان!
پ.ن4: مثل آزادي حجاب!
پ.ن5: خفه شديم از آزادي... يكي ما رو محدود كنه!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:21 توسط خواب آلود |