اسم اون کتاب نه چندان معروف «از فراز خوابی بلند (جنگجوی آرام)» و اسم فیلم هم«جنگجوی درون» بود!
واقعا شاید اینهمه جادو و تضاد با منطق و رنگ و شادی ها و غم های کودکانه مخصوص دنیای کودکان باشه ولی خب چه اشکالی داره که کودک درونمون رو توی این دنیای جادویی رها کنیم و بزاریم هرجا که دوست داره بره؟ ورد هارو حفظ کنه و در مقابل نا امیدی و ترسی که شاید از حضور «دیوانه ساز ها» باشه بگه :«اکسپکتو پاترونوم»! چوبدستیشو توی هوا تکون بده و بگه «وینگاردیوم لوی یوسا» و ببینه که اشیا توی هوا بلند میشن! در مقابل دشمنانش بگه «اکپلیارموس» و اونارو خلع سلاح کنه . بدون اینکه مثل فیلم های هالیوودی خون و خونریزی راه بندازه! میون راهروهای زیبای هاگوارتز جست و خیز کنه و با بی احطیاتی توی جنگل ممنوعه قدم بزنه و عجیب ترین موجوداتی رو که توی عمرش ندیده ببینه. سنتور ها و عنکبوت های بزرگ و تکشاخ ها و تسترال ها و .... وحشت قدرتگیری نیروهای شیطانی رو حس کنه و شادی پیروزی بر اونارو توی خیالش تجربه کنه! من که شخصا با مرگ «ولدمورت» از ته دل خوشحال شدم و احساس سبکی کردم!
به نظر من کسایی که خوندن چنین کتابی رو برخودشون حروم می کنن فقط به خاطر بچگانه بودنش واقعا ظلم بزرگی در حق خودشون و کودک درونشون می کنن. اونا سعی می کنن اون کودک معصوم رو سرکوب کنن و مانع از ورودش به اون دنیای پر از شگفتی بشن. نمیدونن که چه تجربه های شیرینی رو از دست میدن! واقعا دلم براشون میسوزه! مثل وقتی که سیاوش قمیشی درباره ی پرنده های قفسی میگه : «نمیدونن سفر چیه. عاشق دربه در کیه! » این افراد هم خیلی چیزارو نمیدونن . نمیدونن سنگ جادو چیه . خون تکشاخ چه خاصیتی داره. معجون مرکب پیچیده چیکار میکنه؟ جان پیچ چیه؟ باسیلیسک اسم یه جور گیاه استواییه یا یه نوشیدنیه که توی کافی شاپ های خیلی خفن سرو میشه؟! نمیدونن که نشانه ی یک گریفیندوری واقعی چیه؟ نمیدونن که آب کدوحلوایی چقدر خوشمزه است! نمیدونن که جادوگرا به ما میگن مشنگ!! نمیدونن مسابقه ی سه جادوگر چیه و چی شد که ۴ نفر توش شرکت کردن! به نظرتون اصلا میتونن چیزی از قوانین بازی کوییدیچ رو ذکر کنن؟ به هیچ وجه به ذهنشون هم نمیرسه وزارت خونه ای به اسم وزارت سحر و جادو وجود داره! چقدر دلم به حالشون میسوزه!
به هر حال اینم تموم شد و من الان به کسایی که هنوز کتابای هری پاترو نخوندن حسودیم میشه! چرا که اونا میتونن اولین قدم رو بردارن و وارد دنیای ۷ جلدی جادو و شگفتی بشن و مدت زیادی توش غوطه ور بشن. چیزی که دیگه برای من تموم شده!
خلاصه من گفتم برای دوستم می خوام! یارو هم گفت اگه برای دوستته نمی دم. همون موقع تمام کسایی که اونجا ایستاده بودن شروع کردن به سرزنش کردن من و می گفتن که چرا گفتی برای دوستم می خوام؟ می گفتی برای خودم می خوام!
اما من هنوز که هنوزه نفهمیدم که چرا به خاطر چند تا نون بی ارزش باید دروغ گفت؟ بعد ها هم بار ها و بار ها اتفاقات مشابهی رو دیدم که مردم و خیلی از اطرافیانم به خاطر در خطر افتادن کوچکترین منفعتشون دروغ میگن. یعنی اصلا لحظه ای هم تردید نمی کنن که این کار درسته یا نه! مثل اینکه راست گفتن و از دست دادن منفعت کار احمقانه ایه که در ذهن هیچ آدم عاقلی نمی گنجه!
البته یک چیز مسخره هم هست که متاسفانه ما ایرانی ها فقط توی مواقع حساس و اوقاتی که جوگیر میشیم می تونیم راست بگیم! مثلا اگه جوگیر بشیم و قرار بشه بین مرگ و دروغ گفتن یکی رو انتخاب کنیم و احتمالا مطمئن باشیم که دیگران این حرکت جوانمردانه ی ما رو می بینن! اونوقته که مرگ رو به دروغ ترجیح میدیم که متاسفانه این هم اخلاق چندان جالبی نیست. این یعنی که ما از روی یک رویه ی همیشگی و طبق یک ایدئولوژی که برای خودمون داریم راستگو نیستیم بلکه فقط تحت تاثیر جو محیطه. و اصولا حاضر نیستیم که برای چیز های پیش پا افتاده راست بگیم! انگار راست گفتن خیلی کار جوانمردانه ایه و وظیفه ی همیشگی ما نیست و با انجام دادنش منتی بر بشریت گذاشتیم!