تبليغاتX
daily dreams
daily dreams
امروز جلوی تلویزون نشسته بودم و داشتم طراحی میکردم. یه لحظه نگاه کردم دیدم شبکه دو یه فیلم داره نشون میده. هنوز ۵ ثانیه اش رو هم نگاه نکرده بودم که احساس کردم این تصاویر برام آشناست و همون موقع یاد صحنه های اول رمانی افتادم که ۳-۴ سال پیش چند صفحه ی اولش رو خوندم! یهو مامانم برگشت گفت : «این فیلمه رو قبلا دیدیم یا کتابشو خوندیم؟!» و من همون موقع جریان رو گفتم و مامانم که کتاب رو کامل خونده بود تایید کرد! خیلی برام جالب بود. چون توی اون ۵ ثانیه تنها تصویری که فیلم نشون میداد تصویر یک پسر بود توی یک فروشگاه!! خیلی برام جالب بود که چطور تصویری که من و مامانم از توصیفات کتاب توی ذهنمون ساخته بودم نزدیک به تصویر کارگردان فیلم بود!

اسم اون کتاب نه چندان معروف «از فراز خوابی بلند (جنگجوی آرام)» و اسم فیلم هم«جنگجوی درون» بود!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
تابستون مزخرف و بی فایده! یادتونه گفتم تابستون امسال میتونه واسه ی من فوق العاده لذتبخش باشه؟؟ ولی نشد! نمی دونم چرا. ولی نشد! شرمنده ی همتونم! هرچی سعی میکنم اون تصاویری رو که قبل از کنکور از تابستون توی ذهنم ساخته بودم با این روزا تطبیق بدم نمیشه! به قول یکی از دوستان خیلی وقتا بهتره به ایده آلمون نرسیم چون وقتی بهش میرسیم میبینیم که به اون زیبایی که از دور به نظر می رسید نیست! فکر می کردم روزای بی دغدغه ای رو خواهم داشت که هرکاری بخوام می تونم بکنم ولی نه اونقدر بی دغدغه بود و نه تونستم کارایی رو که دوست دارم بکنم. شاید هم اصلا کاری واسه دوست داشتن نبود! حتی رفتن به رصد خارج شهر هم که اینقدر عاشقش بودم اونقدر بهم حال نداد! چون این ۱-۲ سال دوری همه ی صورتای فلکی رو از یادم برده بود. نه مسافرتی رفتم. نه اونقدر که میخواستم کتاب خوندم. نه اونقدر که مشتاق بودم فیلم دیدم! نمی دونم...بی حالی و کرختی تمام وجودم رو گرفته... از همه چیز متنفر شدم این روزا...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
امشب ساعت ۳ هری پاتر ۷ (یادگاران مرگ) رو تموم کردم و یه جور دلتنگی آشنا رو احساس کردم که بعد از خوندن هر کتابش به سراغ آدم میاد و اینبار شدید تر بود چرا که ظاهرا دیگه هری تموم شد! شاید به نظر کسایی که این شاهکار ادبیات کودک و نوجوان(!) رو نخوندن مسخره بیاد. برخوردم با کسایی که نخوندن رو به یاد میارم . پر از تحقیر و تمسخر و سرزنش : آخه اینم شد کتاب؟؟ این که مال بچه هاست! خجالت نمیکشی میخونیش؟ از هیکلت خجالت بکش! و هزار و یک جور قضاوت عجولانه ی دیگه.

واقعا شاید اینهمه جادو و تضاد با منطق و رنگ و شادی ها و غم های کودکانه مخصوص دنیای کودکان باشه ولی خب چه اشکالی داره که کودک درونمون رو توی این دنیای جادویی رها کنیم و بزاریم هرجا که دوست داره بره؟ ورد هارو حفظ کنه و در مقابل نا امیدی و ترسی که شاید از حضور «دیوانه ساز ها» باشه بگه :«اکسپکتو پاترونوم»! چوبدستیشو توی هوا تکون بده و بگه «وینگاردیوم لوی یوسا» و ببینه که اشیا توی هوا بلند میشن!  در مقابل دشمنانش بگه «اکپلیارموس» و اونارو خلع سلاح کنه . بدون اینکه مثل فیلم های هالیوودی خون و خونریزی راه بندازه! میون راهروهای زیبای هاگوارتز جست و خیز کنه و با بی احطیاتی توی جنگل ممنوعه قدم بزنه و عجیب ترین موجوداتی رو که توی عمرش ندیده ببینه. سنتور ها و عنکبوت های بزرگ و تکشاخ ها و تسترال ها و .... وحشت قدرتگیری نیروهای شیطانی رو حس کنه و شادی پیروزی بر اونارو توی خیالش تجربه کنه!  من که شخصا با مرگ «ولدمورت» از ته دل خوشحال شدم و احساس سبکی کردم!

به نظر من کسایی که خوندن چنین کتابی رو برخودشون حروم می کنن فقط به خاطر بچگانه بودنش واقعا ظلم بزرگی در حق خودشون و کودک درونشون می کنن. اونا سعی می کنن اون کودک معصوم رو سرکوب کنن و مانع از ورودش به اون دنیای پر از شگفتی بشن. نمیدونن که چه تجربه های شیرینی رو از دست میدن! واقعا دلم براشون میسوزه! مثل وقتی که سیاوش قمیشی درباره ی پرنده های قفسی میگه : «نمیدونن سفر چیه. عاشق دربه در کیه! » این افراد هم خیلی چیزارو نمیدونن . نمیدونن سنگ جادو چیه . خون تکشاخ چه خاصیتی داره. معجون مرکب پیچیده چیکار میکنه؟ جان پیچ چیه؟ باسیلیسک اسم یه جور گیاه استواییه یا یه نوشیدنیه که توی کافی شاپ های خیلی خفن سرو میشه؟! نمیدونن که نشانه ی یک گریفیندوری واقعی چیه؟ نمیدونن که آب کدوحلوایی چقدر خوشمزه است! نمیدونن که جادوگرا به ما میگن مشنگ!! نمیدونن مسابقه ی سه جادوگر چیه و چی شد که ۴ نفر توش شرکت کردن!  به نظرتون اصلا میتونن چیزی از قوانین بازی کوییدیچ رو ذکر کنن؟ به هیچ وجه به ذهنشون هم نمیرسه وزارت خونه ای به اسم وزارت سحر و جادو وجود داره! چقدر دلم به حالشون میسوزه!

به هر حال اینم تموم شد و من الان به کسایی که هنوز کتابای هری پاترو نخوندن حسودیم میشه! چرا که اونا میتونن اولین قدم رو بردارن و وارد دنیای ۷ جلدی جادو و شگفتی بشن و مدت زیادی توش غوطه ور بشن. چیزی که دیگه برای من تموم شده! 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
یادم میاد کلاس پنجم ابتدایی بودم. سر کوچه ی مدرسه مون یه نونوایی بود و من هر روز چند دقیقه کنار اون نونوایی می ایستادم تا مامانم که از سر کار میاد بیاد دنبالم. یه روز با یکی از دوستام اومدیم سر کوچه ایستادیم. دوستم می خواست نون بخره و از اونجایی که صف ۵ تایی (دقیقا نمی دونم چند تایی! کم تایی!!) خلوت تر بود قرار شد دوتامون پشت سر هم وایسیم و من هم براش چند تا نون بگیرم. دوستم که نوناشو گرفت من هم رفتم جلو که بگیرم. نونوا که حرفامون رو شنیده بود گفت برای خودت میخوای یا دوستت؟ (اگه میگفتم برای دوستم نمی داد . البته نمی دونم چرا نمی داد شاید فکر می کرد زرنگیه!)

خلاصه من گفتم برای دوستم می خوام! یارو هم گفت اگه برای دوستته نمی دم. همون موقع تمام کسایی که اونجا ایستاده بودن شروع کردن به سرزنش کردن من و می گفتن که چرا گفتی برای دوستم می خوام؟ می گفتی برای خودم می خوام!

اما من هنوز که هنوزه نفهمیدم که چرا به خاطر چند تا نون بی ارزش باید دروغ گفت؟ بعد ها هم بار ها و بار ها اتفاقات مشابهی رو دیدم که مردم و خیلی از اطرافیانم به خاطر در خطر افتادن کوچکترین منفعتشون دروغ میگن. یعنی اصلا لحظه ای هم تردید نمی کنن که این کار درسته یا نه! مثل اینکه راست گفتن و از دست دادن منفعت کار احمقانه ایه که در ذهن هیچ آدم عاقلی نمی گنجه!

البته یک چیز مسخره هم هست که متاسفانه ما ایرانی ها فقط توی مواقع حساس و اوقاتی که جوگیر میشیم می تونیم راست بگیم! مثلا اگه جوگیر بشیم و قرار بشه بین مرگ و دروغ گفتن یکی رو انتخاب کنیم و احتمالا مطمئن باشیم که دیگران این حرکت جوانمردانه ی ما رو می بینن! اونوقته که مرگ رو به دروغ ترجیح میدیم که متاسفانه این هم اخلاق چندان جالبی نیست. این یعنی که ما از روی یک رویه ی همیشگی و طبق یک ایدئولوژی که برای خودمون داریم راستگو نیستیم بلکه فقط تحت تاثیر جو محیطه. و اصولا حاضر نیستیم که برای چیز های پیش پا افتاده راست بگیم! انگار راست گفتن خیلی کار جوانمردانه ایه و وظیفه ی همیشگی ما نیست و با انجام دادنش منتی بر بشریت گذاشتیم!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |