
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم. تنها چیزی که می دیدم یه سقف سفید بود که نوری از سمت راستش می تابید . خواستم بدنمو حرکت بدم اما نمیتونستم. یه دفعه صدای بوق عجیبی توی گوشم پیچید . احساس کردم چیزی توی دماغمه و چیزی هم به دستم وصله . یه دفعه صدای باز شدن در رو شنیدم و چند نفر با عجله وارد شدن .
کمی چشمهام رو به اطراف چرخوندم و دیدم که دو-سه نفر با لباس های سفید (مثل اینکه پرستار بودن) بالای سرم اومدن و شروع به صحبت با هم کردن.
چند روز گذشت و بعد فهمیدم که من بعد از یه تصادف , چند روز توی کما بودم و حالا هم هیچی از زندگی گذشته به یاد ندارم. دکترا معتقد بودن که من هیچ وقت زندگی گذشته ام رو به یاد نخواهم آورد.
خیلی برام عجیب بود.انگار اون سالها در زندگی من وجود نداشتن. مثل این بود که 12سال اول زندگی من رو با قیچی بریده باشن .. مثل یک فیلم دی وی دی که از روی چند سکانس اولش صرفنظر کنی و به سکانس های وسطی بری !!
...........................................................................................................
خب . میدونم که باور نکردین . واقعی هم نبود . اما من این داستان رو برای بهتر روشن شدن مطلبم نوشتم
واقعا به نظر شما چه بلایی سر قسمت اول زندگی من اومده؟
مطمئنا من قبل از اون تصادف 12 سال زندگی کرده ام. ولی حالا ازش چی مونده؟
شاید بشه گفت اون 12 سال برای من مثل یک خواب بوده. خوابی که وقتی صبح با صدای ساعت ازش جدا میشی کوچکترین چیزی ازش به خاطر نداری.
مطمئنا چیزایی توی خواب دیدی ولی وقتی چیزی ازش به یاد نداری یعنی اون خواب دیگه برای تو وجود نداره .
فکر می کنم یه مقدار گنگ باشه ولی سعی کن بفهمی. تو موقعی که داشتی خواب رو میدیدی آگاهی داشتی و اون رو تجربه کردی ولی وقتی چیزی ازش به یاد نداری یعنی وجود نداشته.
اون 12 سال زندگی هم برای من مثل همون خواب بی نشونه . وقتی توی اون 12 سال داشتم زندگی می کردم از وجود و محیط اطرافم آگاهی داشتم ولی حالا من یه نفر دیگه ام . شاید بشه گفت اون یه نفر بوده که مرده و من حالا یه نفر دیگه ام . کسی که 12 سال اول زندگی رو نداشته. کسی که 12ساله به دنیا اومده .
شاید این برداشت من درست نباشه (شما قضاوت کنید) :
اگر من قراره یک سال دیگه دوباره حافظه ام رو به طور کامل از دست بدم هرچقدر که توی این یکسال شکنجه بشم دردش برای من وجود خارجی نخواهند داشت. مثل همون خوابی که اگر توش سرت رو با مته سوراخ کنن و تو درد هم بکشی , چون چیزی ازش یادت نمی مونه ، دیگه وجود خارجی نخواهد داشت.
نمیدونم. شاید هم اینطوری نباشه. خیلی پیچیده است.
پیش از هرگونه قضاوتی قسمت اول زندگی من رو با یک خواب توی ذهنتون مقایسه کنید .
پی نوشت 1 : فیلم فضای صفر رو دیدین؟؟
پی نوشت 2 : فیلم مردی بدون گذشته رو دیدین؟؟
پی نوشت 3 : فیلم شهر تاریک رو دیدین؟؟
پی نوشت ۴ : فیلم...
چند روز پیش داشتم وبگردی می کردم. یه سر زدم به فروم یه سایت که قبلا خیلی توش فعال بودم. یکی از تاپیک های قدیمی رو داشتم می خوندم . بین اظهار نظر ها و مطالبی که بچه ها نوشته بودن ، چشمم به حرف یه نفر خورد که یه مقدار تند نظرشو نوشته بود و تفکرش یه مقدار به نظرم سطحی نگرانه اومد.
تا اسمشو نگاه کردم جا خوردم. دیدم اسم خودم کنارش نوشه شده!!
خیلی برام جالب بود که انسان ها چقدر تفکراتشون تغییر می کنه و رو به تکامل میره. جالب اینجاست که این نظرم مال حد اکثر یک سال پیش بود . شاید خیلی وقتا لازم باشه برگردیم و به چشم یه سوم شخص به خودمون نگاه کنیم. اونوقته که متوجه خیلی چیز ها میشیم
نمی خوام مطلب رو طولانی کنم . این رو نوشتم فقط برای اینکه خیلی برام جالب بود.
پی نوشت : فکر می کنم این اولین مطلبم بود که با زبان غیر رسمی نوشتم. همیشه بین این دو تا گزینه گیر می کنم که آیا مطلبم رو باید با زبان گفتاری بنویسم یا با زبان رسمی نوشتار. شما بگید کدوم بهتره.