ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست.
ما نیز این شب را پاس می داریم و در کنار هم می نشینیم و سرمای زمستان را با گرمای دل هایمان کنار می زنیم . شب را به خوشی می گذرانیم تا بگوییم که شب نه پلید و است و نه زشت . تا بگوییم بلند ترین شب سال زیبا ترین شب سال است.
انار سرخ را به نشانه ی عشق مهر و ماه میگیریم و دل هایمان را با یاد این عشق آسمانی گرم نگاه می داریم . این شب زیبا و به یاد ماندنی را زنده می داریم تا فردا که باز خورشید بر آید , او را گرامی داریم و از او بخواهیم که در سرمای زمستان ما را از یاد نبرد
(برگرفته از : weblog.zendehrood.com )

روي تختم نشسته ام و پنجره ، بالاي تختم باز است. رايحه اش را با تمام وجود لمس مي كنم. باران پاييزي است. مي بارد با تمام خاطراتم. با عطري از نوستالژي هاي گمشده. در اعماق وجود مه گرفته ام نفوذ مي كند و مرا وادار مي سازد تا با او هم نوا شوم . بغضم مي تركد و به باران مي پيوندم . گريه ام از جنس اندوه نيست ، از جنس خود باران است ، باران پاييزي ، نه غم انگيز و نه شاد ، فقط منقلب كننده . اين است جادوي پاييز . جادويي كه هر قلبي را نرم مي كند . جاي ديگري نمي يابي اش! همين جا زير باران است . در ميان اين قطره ها چيزي را جستجو مي كنم ، خاطره اي گمشده ، خاطره اي كه هرگز نبوده است و من نوميدانه به دنبالش مي گردم . اما مثل هميشه چيزي براي يافتن نيست و باز اشكها...
مي خواهم چيزي بگويم اما انگشتش را روي لبهايم مي گذارد. سكوت! فقط سكوت! اينجا واژه ها به كار نمي آيند . تنها سكوت بيانگر زيبايي و افسون اين لحظات است. می خواهم پنجره را تا انتها بگشایم. مي خواهم جادويش را در تمام وجودم حس كنم و باران نيز ناز مي كند انگار و از آسمان پاييز رخت بر مي بندد.احساس خلاء و كمبود چيزي آزارم مي دهد و چون داستاني زيبا كه تمام زیبايي اش در پايان غم انگيزش نمود مي يابد ، مرا در همين خلاء رها مي كند . مي گريم با قطره ها ، با پاييز ، با تراژدي باران...
امروز به بهانه ی روز تولدم می خواهم در باره ی تولد بنویسم . چیز عجیبی است , شانس زندگی کردن! نمی دانم. شاید به نظر بعضی ها شانس باشد و به نظر بعضی بد اقبالی!
این مطلبم تحت تاثیر بخشی از کتاب راز فال ورق یاستین گردر است. از حالا بگویم تا بعد از خواند مطلب با خود نگویید همچین مطلبی را در کتابی خوانده ام!!
از زمان خلقت آدم و حوا شروع نمی کنم. کمی جلو تر می آیم. از زمانی که انسان ها در دسته های کوچک و پراکنده در نقاط مختلف زمین زندگی می کردند. گروهی از انسان ها در منطقه ی سیبری کنونی زندگی می کردند که هم اکنون ما خود را از نسل آنها می دانیم. بله. آریایی ها . عده ای از آنها به سمت ایران آمدند. در آن زمان خطرات بسیاری زندگی آنها را تهدید می کرد. گرسنگی ، سرما ، حیوانات وحشی ، بیماری و ... . بله آنها نیاکان ما بودند و هر تهدیدی بر جان آنها تهدیدی بود بر زندگی ما. گرسنگی آنها گرسنگی ما بود و بیماری آنها بیماری ما . مرگ هر کدام از آنها ، شانس زندگی را از تعداد بسیاری از انسان ها می گرفت و شاید به بسیاری دیگر شانس زندگی می داد!
وقتی آریایی ها در ایران ساکن شدند بسیاری از آن ها در جنگ های قبیله ای کشته می شدند. و احتمالا خیلی از ما در هر دو طرف قبیله مادر بزرگ و پدر بزرگ هایی داشته ایم و هر کدام از این درگیری ها شانس به دنیا آمدن ما را کاهش می داد.
خیلی عجیب است . ما ( کسانی که شانس زندگی کردن پیدا کرده ایم) خیلی خیلی خوش شانس هستیم . اگر فکر کنید متوجه می شوید که ما از چند هزار سال پیش چه خطراتی را پشت سر گذاشته ایم. اگر شجره ی نامه ی خود را تا آن زمان ادامه دهید متوجه شکل درخت گونه ی بسیار گسترده ای می شوید . اگر هر کدام از شاخه های این درخت از بین می رفت شما شانس زندگی را از دست می دادید. اما چنین نیست. با وجود این همه خطری که از چند هزار سال پیش زندگی شما را تهدید می کرده ، شما هم اکنون روبروی رایانه ی خود نشسته اید و مشغول خواندن این مطلب هستید. واقعا عجیب نیست؟
خوب. حالا که متوجه شدید که چقدر خوش شانس هستید بگذارید نکته ای دیگر را بگویم. اگر شما این قدر شانس نداشتید آیا اصلا به دنیا می آمدید؟ اگر در این زنجیره ی بزرگ نیاکانتان کوچکترین انقطاعی پیش می آمد چه ؟
پس میبینیم در دنیا هیچ آدم بد شانسی وجود ندارد!!!!!!!!
و به قول یاستین گردر:
زندگی یک بخت آزمایی بزرگ است که در آن فقط بلیط های برنده دیده می شوند