اوایل تابستان 83 بود . بعضی وقتها عصر که تلویزیون را روشن می کردم ، دو نفر را میدیدم که باهم صحت می کنند. دکورش جالب بود . یک خورشید بزرگ پشت سر یکی از آن دو نفر بود . بعد از نگاهی کوتاه از آن می گذشتم و شبکه های دیگر را نگاه می کردم. کم کم این برنامه برایم جالب شد . اسمش کوله پشتی بود و جوانان نخبه و مبتکر و کسانی که کار مهمی انجام داده بودند را دعوت می کردند و ضمن معرفی آنها و کارشان به بینندگان ، کمی هم شخصیت آنها را کند و کاو می کردند و یا با خانواده شان مصاحبه می کردند . اسم مجری اش فرزاد حسنی بود. یک مجری خوش مشرب و رک گو که مثل دیگر مجری ها نبود. قبلا او را در مسافری از هند دیده بودیم و فکر می کنم این دومین تجربه ی مجری گری تلویزیونی او بود . کم کم از او هم خوشم آمد . دیگر تقریبا هر روز پای این برنامه می نشستم و با دیدن این مبتکران و مخترعان به ایجاد تحولی در زندگی خودم ترغیب می شدم . و باید گفت که یکی از موفق ترین و پر بیننده ترین برنامه های صدا و سیما شد تا اینکه تابستان تمام شد و این برنامه هم همچنین!
خلاصه گذشت و گذشت تا باز هم اوایل سال بعد فرزاد حسنی آمد با کوله پشتی 2 . بی صبرانه منتظرش بودم. اما اینبار دیگر آن جذابیت گذشته را نداشت ( مثل فیلم های چند قسمتی که از قسمت دوم به بعد بی مزه می شوند) البته باز هم این برنامه را نگاه می کردیم اما دیگر کمتر نوجوانان و جوانان مبتکر را میدیدیم و بیشتر مهمان ها جوان و میانسال بودند و فقط برای معرفی رشته ها و تخصص های جدید دعوت می شدند . نو آوران کمتری دیده می شدند و دیگر بیشتر برنامه دست مجری بود . کمتر به مهمان توجه می شد . ووله های زیادی بین برنامه پخش میشد و در مجموع مهمان نقش مجسمه را بازی می کرد. بد تر از همه اینکه نصف زمان برنامه صرف خواندن sms های بینندگان می شد و هرچه از آنها انتقاد میشد (گرچه انتقاد ها کم و تعریف و تمجید ها زیاد بود ، آن طور که خودشان می گفتند) ، فرزاد حسنی جوابی مسخره میداد و دیگر کم کم این برنامه از مخاطب مداری بیرون آمد و انتقاد های بینندگان فقط خوانده و گاهی به مسخره گرفته میشد . برنامه خیلی جنبه ی مذهبی به خود گرفته بود. از مهمان ها سوال های هدایت کننده ی مذهبی پرسیده میشد . سوالاتی که مهمان ها مجبور بودند جواب هایی از دل بر نیامده بدهند. فرزاد حسنی حس های تصنعی می گرفت . مثلا نزدیک آیتم شهید که میشد فضای برنامه کاملا عوض می شد . انتضار داشتند که مهمان برنامه بغضش در گلو بترکد و .... یا در مناسبت های مذهبی کلیشه ای ترین کار ممکن را انجام میدادند و مهمان و موضوع برنامه را مذهبی انتخاب می کردند . و باز هم ادعای متفاوت بودن داشتند .
خلاصه آخر های تابستان دیگر از کوله پشتی و فرزاد حسنی متنفر شده بودم .
باز هم یک سال دیگر گذشت تا به تابستان امسال رسیدیم . دیگر همه می دانستند که امسال هم کوله پشتی ما را ول نمی کند! کوله پشتی 3 رسید با فضایی کاملا مذهبی . برنامه ای که از ساعت 9 تا 10 شبکه 3 را اشغال می کرد . 30 دقیقه ی اولش حرف های حسنی بود و sms های بینندگان . 30 دقیقه بیشتر وقت برای مهمان وجود نداشت و وسط همان 30 دقیقه هم پر از آیتم های متنوع بود با موضوعات مختلف که هیچ ربطی به مسیر اولیه ی کوله پشتی نداشتند و ظاهرا تهیه کننده ی برنامه هرچه را که می خواست در برنامه جای می داد. دیگر فضای علمی برنامه از بین رفته بود و مهمان برنامه فقط معرفی میشد . حسنی مغرور دیگر حد و مرزی برای خود قایل نبود و با اتکا به اینکه او را مجری خوبی میدانستند وقت برنامه را با حرافی های خود پر می کرد . من فقط یک قسمت از کوله پشتی 3 به دلم نشست و آن قسمتی بود که یک فیلسوف را به برنامه دعوت کرده بودند که نمی گذاشت فضای برنامه با حرف های فرزاد حسنی مذهبی شود و به همه چیز با دید علمی نگاه می کرد. فقط او بود که جلوی یکه تازی فرزاد را گرفت . به سوال های کلیشه ای جواب های کلیشه ای نمی داد . فرزاد خسنی جا خورده بود و من از این بابت بسیار لذت بردم.
بعد از این مهمان دیگر کوله پشتی محافظه کار شده بود و از این قبیل مهمان ها دعوت نمی کرد . حتی این برنامه به جایی رسید که علاوه بر ساعت 9 تا 10 بعد از اخبار شبانگاهی هم تا ساعت 10:30 پیرامون موضوع حق الناس صحبت می کرد و گزارش تهیه می کرد . وقتی این موضوعات را با کوله پشتی یک مقایسه می کنم با خود فکر می کنم که چرا کوله پشتی از آنجا به اینجا رسید ؟ چرا از ابتکار و اختراع به حق الناس و ... رسید؟ آیا از توجه و تعریف و تمجید های زیاد بینندگان بود که باعث شد تهیه کنندگان برنامه اینقدر مغرور شوند و سراغ موضوع دلخواهشان بروند؟ یا اینکه واقعا سلیقه ی مردم ما این است و به بحث های مذهبی ( که تلویزیون ما را اشغال کرده ) بیشتر از جوانان و نوجوانان مخترع و مبتکر اهمیت می دهند . نمیدانم ... واقعا گیج شده ام ...
فقط می توانم بگویم کوله پشتی سرمایه ای ارزشمند بود که از شهرت و محبوبیتش درست استفاده نکرد...
سلام.
اولا رفع توقیف روزنامه ی ایران رو به همه ی دوستداران آزادی مطبوعات تبریک و توقیف روزنامه ی شرق رو تسلیت می گویم.
دوما ببخشید که من هی شما را دردسر می دهم. امروز هم یک امتحان دیگر می خواهم از شما بگیرم. آماده هستید؟ پس کمربند ها را محکم ببندید!
فرض کنید شما یک کشیش و سرپرست یک کلیسای کاتولیک در یک کشور اروپایی مثل ایتالیا هستید. شما هر روز کارهای روزانه ی کلیسا را انجام میدهید و گاهی افرادی برای اعتراف کردن پیش شما می آیند. احتمالا می دانید اعتراف کردن کاتولیک ها پیش یک کشیش چگونه است. اگر نمیدانید من میگویم. کشیش در یک اتاقک می نشیند و فردی که می خواهد به گناهان خود اعتراف کند پیش اتاقک زانو می زند . قسمتی از دیوار اتاقک مشبک است و فرد از آن طریق با کشیش صحبت می کند . کشیش صحبت های او را می شنود ولی چهره ی شخص را نمی تواند ببیند و شخص بدون اینکه شناخته شود به گناهان خود اعتراف می کند و کشیش او را راهنمایی می کند. و کشیش هم وظیفه دارد که راز های معترفین را نزد خود نگه دارد. خب حالا که با نحوه ی اعتراف آشنا شدید می رویم سر اصل مطلب. روزی یک نفر برای اعتراف نزد شما می آید . شما با شنیدن اعترافات او جا می خورید ... او مرتکب یک قتل فجیع شده . او یک قاتل حرفه ای است که جزییات قتل را مو به مو برای شما تشریح می کند و در پایان از شما می خواهد که برای او طلب آمرزش کنید . احتمالا شما سعی می کنید او را مجاب کنید که خود را به پلیس معرفی کند. شاید هم او را راهنمایی کنید که زندگی جدیدی در پیش گیرد و سعی کند برخوی درنده ی خود غلبه کند یا .... ولی او گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و حتی به شما می گوید که در چند روز آینده یک نفر دیگر را هم خواهد کشت و بعد از گفتن این موضوع بلافاصله از کلیسا بیرون می رود . فردای آن روز ساعت 3بعد از ظهر اخبار اعلام می کند که یک نفر در منزلش به طرز فجیعی کشته شده و هیچ ردی از قاتل به دست نیامده. شما با خود فکر می کنید که آیا قاتل همان کسی است که دیروز پیش شما اعتراف کرد ؟ بعد از چند روز آن مرد دوباره برای اعتراف نزد شما می آید و به شما می گوید که آن قتل فجیع نیز کار خودش بوده است و به طور کامل جزییات قتل را برایتان تشریح می کند و باز هم میگوید که در صدد ارتکاب قتل های بیشتری است .
سوال پایانی: شما چه کار می کنید؟
۱- به تعهد اخلاقی خود مبنی بر نگه داشتن راز معترفین پایبند می مانید . قتل های بعدی اتفاق می افتد و شما منتظر می مانید تا پلیس خودش او را دستگیر کنید.
۲- یک اسلحه به دست میگیرید و به محض اینکه آن قاتل اعترافش تمام شد او را می کشید و جامعه را از شر او خلاص می کنید.
-۳- به پلیس اطلاع می دهید تا بار دیگر که این قاتل برای اعتراف نزد شما آمد او را دستگیر کنند
نمیدانم به چه مناسبتی، شاید به خاطر آزادی موقتش ، امروز می خواهم در باره ی کسی بنویسم که من و تمام علاقه مندان به کاریکاتور در ایران به کار های ماندگارش عشق می ورزیم. کسی که وقتی برای اولین بار اسمش را می شنیدیم فکر می کردیم دختراست ولی بعد می فهمیدیم پسراست! کسی که خاطره های زیادی با آثارش داریم . مخصوصا مجموعه ی 3 جلدی (( ماجراهای آقای کا )) که واقعا یک شاهکار و تحولی در کتاب های کمیک استریپ در ایران بود.
وقتی شنیدیم که مانا نیستانی قرار است به زندان بیفتد، به خاطر کشیدن یک کاریکاتور که میگفتند به یک عده (!) توهین کرده ، اصلا باورمان نمی شد. خود من کاریکاتورش را ندیدم ولی مضمونش را از چند نفر شنیدم و اصلا به نظرم توهین آمیز نبود و هرکس دیگری هم که مانا را می شناخت می دانست که امکان ندارد او با کاریکاتور هایش به کسی توهین کند . البته این یک اتفاق تازه نیست و هرکس که در ایران وارد عرصه ی روزنامه نگاری می شود باید انتظار چنین برخورد هایی را داشته باشه ولی مانا؟؟؟ اصلا کسی فکرش را نمی کرد!!
باید بدانیم ، همیشه عده ای هستند که برای آرام کردن مخالفانشان و کنترل اوضاع بی گناهان را قربانی می کنند و هیچ کس هم فریاد این بی گناهان را نمی شنود چرا که دیوارشان از همه کوتاه تر و صدایشان از همه ضعیف تراست!
درهیچ برنامه ی تلویزیونی در این باره صحبت نشد. هیچ مجری تلویزیونی برایش اظهار تاسف نکرد. هیچ روزنامه ای جرات نکرد از او دفاع کند. چرا که اینجا دیگر منطقی وجود نداشت و هرچه بود ظلم و زور و خشم بود!
به امید آزادی مانا و به امید روزی که مردم صدای بی گناهان را بشنوند و دیگرسرهیچ بی گناهی بالای دار نرود...
جمله ای هست که خیلی وقت ها استفاده می کنیم : (( این را برای روز مبادا نگه دار))
که در زبان انگلیسی هم معادلش این است : (( keep it for the rainy day ))
این جمله گاهی اوقات خیلی از فرصت های ما را خراب می کند. ما خیلی وقت ها به پشتوانه ی این جمله فرصت های پیش آمده را نادیده می گیریم و به انتظار فرصت های بزرگتر می مانیم و می مانیم و می مانیم ... وقتی به خود می آییم که دیگر فرصتی نمانده و ما می مانیم و امکانات بی استفاده ی خود!
چند نفر از ما می توانیم ادعا کنیم که تا کنون چنین کاری نکرده ایم؟ بار ها فرصت هایی داشته ایم که از امکانات خود بهره ببریم اما ناگهان این جمله ی لعنتی در گوش ما می پیچد : (( بگذار برای روز مبادا! ))
چه بسیار افرادی که از ما کمک خواسته اند ولی ما آن ها را ندیده ایم و صدایشان را نشنیده ایم چرا که این جمله را بلند تر از همیشه با خود زمزمه می کنیم : (( امکاناتت را برای روز مبادا نگه دار))
البته فقط دیگران نیستند که به خاطر این جمله قربانی می شوند . بلکه خیلی وقت ها این جمله عمر ما را تباه می کند . عمر ما می گذرد و ما هنوز در انتظار موقعیت های بزرگ هستیم ! هرچه پول در عمر خود به دست می آوریم نگه می داریم برای روز مبادا بدون اینکه بفهمیم روز مبادا همین امروز است ، اگر موقعیت ها را بشناسیم . بالاخره در پایان عمر مجبور می شویم تمام ثروت خود را به فرزندان خود ببخشیم چرا که دیگر ما توانایی استفاده از آن را نداریم .
داستانی که فکر می کنم از شل سیلور استاین است می گوید :
روزی یک فرشته نزد پادشاهی آمد و به او گفت : (( تو می توانی 3 آرزو بکنی)) . پادشاه با خود گفت : (( با هر آرزو 3 آرزوی دیگر در خواست می کنم و بعد دوباره با هر آرزو 3 آرزوی دیگر...)) و او اینقدر این کار را تکرار کرد تا زیر انبوهی از آرزو مرد بدون اینکه از هیچ یک از آرزو هایش استفاده کرده باشد!
مگر ما چقدر زندگی می کنیم؟ 60 سال؟ 70 سال؟ 80 یا حتی 90؟ خیلی زیاد نیست! باور کنید که عمر ما خیلی کوتاه است! عمر ما کوتاه است و روز مبادا همین امروز. اگر فهمیدیم که چه موقع باید از امکانات خود بهره ببریم ، زندگی به ما فرصت های بیشتر و بزرگتری اعطا می کند ولی اگر در انتظار روز مبادا بمانید بالاخره یک روز به پشت سر خود نگاه می کنید و با خود می گویید : (( حیف که عمرم تلف شد...)) باور کنید این بد ترین جمله ای است که انسان می تواند بگوید!