در زندگي هر انساني مسيري وجود دارد كه به قول پائولو كوييلو افسانه ي شخصي اوست . مسيري براي زندگي هر انسان كه مانند يك داستان بايد تا آخرش برود. بعضي ها حوصله اش را ندارند و با خود مي گويند : (( مگر همين زندگي معمولي چه اشكالي دارد؟ صبح مي روي سر كار و شب به خانه برمي گردي ، روي كاناپه لم مي دهي و تلويزيون نگاه مي كني. بعد هم مي خوابي و فردا صبح دوباره از اول شايد آخر هفته به گردش برويم و در سال نيز يك بار به مسافرت! ))
زندگي راحتي به نظر مي رسد. اما اين زندگي نيست. اين يك فيلم تكراري است.
كساني كه به دنبال افسانه شخصي خود مي روند زندگي را مي فهمند. زندگي تلاش و مبارزه است و البته لذت اصلي زندگي در همين هاست. هيچ گاه با ديدن انسان هاي موفق حسرت نخورید و با خود نگوببد كه : (( اي كاش من هم مثل او بودم))
هیچ کس مثل دیگری نیست . هر كس مسير خودش را دارد . سعي كن مسير خودت را پيدا كني و در اين راه از نشانه ها غافل مشو. سعي نكن خيلي به خودت زحمت بدهي. فقط كافي است اطرافت را نگاه كني تا نشانه ها را ببيني. اين نشانه ها از ابتداي افسانه ي شخصي با تو هستند و به تو كمك مي كنند كه در مسير درست قرار بگيري . نشانه ها ممكن به هر شكلي خود را آشكار كنند. شايد با خواندن يك كتاب ، شايد با ديدن يك خواب . حتي شايد گدايي كه در خيابان جلوي شما ظاهر مي شود نشانه اي به شما اعطا كند . هميشه به ياد داشته باش روزمرگي جلوي ديد شما را براي ديدن نشانه ها مي گيرد . از تکرار و روزمرگي بپرهيز. اگر هميشه از يك مسير به خانه مي روي اينبار مسير ديگري را انتخاب كن . چه بسيار زيبايي هايي در زندگي وجود دارد كه اينگونه آشكار مي شود.
البته بايد بداني كه در ابتدا خیلی چیز ها بر وفق مراد توست و تو به خوبی پیش می روی اما به تدریج سخت تر می شود تا جایی که خیلی ها از ادامه ی راه نا امید می شوند . پائولو کوئیلو در این باره می گوید : ((افسانه ي شخصي با شانس تازه كار شروع مي شود و با مقاومت فاتح پايان مي پذيرد))
پس به خودت ايمان داشته باش و با اطمینان به پیش برو و به ياد داشته باش كه :
خداوند پروردگار شجاعان است!
پاورقی : ببخشید که نصف حرفهام مال پاولو کوئولو بود!!
این یک داستان است برای کاوش در ذهن شما. برای سنجش میزان منطقی بودن شما. به شما پینهاد می کنم تا پایان این مقاله را بخوانید و در قسمت نظرات جواب سوال پایانی را بدهید . البته صادقانه. سعی نکنید خودتان را گول بزنید :
داستان اینگونه شروع می شود. شما یک سرباز در ارتش هستید. یک روز فرمانده ی شما ، شما را برای انجام نوعی تمرین فرا می خواند .
شما یک کلت برتا در دست دارید. به شما می گویند به عروسک کاهی بدون اعضای صورت که فقط مانند یک مترسک روی یک صندلی نشسته شلیک کنید . سخت که نیست. هست؟ حالا کمی آن طرف تر یک عروسک چوبی با اعضای صورت و جزئیات بیشتر وجود دارد. شما باید به این عروسک نیز شلیک کنید . این یکی هم سخت نبود. نه؟ حالا کمی جلوتر می رویم و شما باید به یک عروسک پلاستیکی با جزییات و رنگ نسبتا طبیعی و لباسهای واقعی شلیک کنید. خب. مطمئنا از پس این یکی هم بر خواهید آمد.
هم اکنون یک عروسک خیلی شبیه به انسان در فاصله ی 3-4 متری شما ایستاده و شما باید به آن شلیک کنید. ابتدا اسلحه را بالا می برید و ناگهان صدایی از درون عروسک فریاد می زند : (( نه !! لطفا مرا نکش!! ))
ممکن است شما در ابتدا کمی جا بخورید ولی مطمئنید که این یک عروسک بی جان و مصنوعی است که کسی صدایش را ضبط کرده و نوار را در عروسک جاسازی کرده است. بنابراین معطل نمی کنید و به آن شلیک می کنید.
حالا شما به اتاقی می روید و میبینید کسی در آنجا نشسته است. با ورود شما به سختی بلند می شود و رو به شما می ایستد. از حرکاتش معلوم است که ربات است . حرکاتش خیلی خشک و کمی کند است. شما باید با اسلحه ی خود به آن شلیک کنید. درست وسط سینه اش . اسلحه ی خود را بالا می برید ولی ناگهان او به طرف شما می آید. به زحمت می نشیند و جلوی شما زانو می زند. با چشمانش شما را می نگرد و ملتمسانه می گوید : (( لطفا مرا نکش! من بی گناهم!)) فرمانده ی شما به شما دستور می دهد به او شلیک کنید. شما با تردید عقب می روید . ممکن است در ابتدا از اینکار امتناع کنید و بگویید این کار درست نیست. اما با اصرار فرمانده ی خود بالاخره مجبور می شوید در حالی که آن ربات انسان نما به شما التماس می کند در چشمهایش زل بزنید و به وسط سینه ی او شلیک کنید. بلافاصله آن ربات بی حرکت روی زمین می افتد. و شاید هم دستش هنوز تکان بخورد. اما دیگر آن ربات یک موجود بی مصرف است!
حالا شما را به یک میدان می برند . یک تیر چوبی در وسط میدان کاشته و یک نفر به آن بسته شده . دستهایش را از پشت به ستون بسته اند . سر خود را پایین اداخته . فرمانده به شما اطمینان می دهد که او یک ربات بسیار شبیه به انسان است. شما به او نزدیک می شوید. با شنیدن صدای پای شما او سرش را بالا می آورد و به شما می نگرد. او می گوید : ((اسم من جیمز است. به شما دستور داده اند به من شلیک کنید؟ )) شما پاسخ مثبت می دهید . آثار ترس در چهره اش نمایان می شود. او می گوید : (( لطفا مرا نکش! من میخواهم زندگی کنم ! اگر مرا نکشی قول می دهم که جبران کنم))
سلام
به احتمال بسیار زیاد شمایی که الان دارید این مطلبو می خونید ایرانی هستید. همیشه می شنوید که فلان ایرانی موفق به انجام فلان کار شد و یا تیم های المپیاد ایران در جهان مقام های اول یا دوم و ... رو کسب کردن و یا تیم ایران در جشنواره ی اختراعات ژنو در سوییس مقام اول رو کسب کرد.
همه ی این ها باعث میشه ما به خودمون افتخار کنیم و خیلی از ما ایرانی ها عقیده داریم که از بقیه ی اقوام باهوش تر هستیم و به نوعی تافته ی جدا بافته ایم . مخصوصا در مورد کشور های عربی تعصب بسیار بالایی داریم که اونا خیلی آدم های احمقی هستن (البته اگه آدم حسابشون کنیم) و تا دو روز پیش توی صحرا زیر چادر زندگی می کردن و به خاطر پول نفت اینقدر پیشرفت کردن و خلاصه خیلی تازه به دوران رسیده هستن. من خیلی موافق نژاد پرستی نیستم ولی تا حدودی این نظرات رو قبول دارم . البته نه اینکه به مردمشون توهین کنیم و همه ی اون ها رو یک جور بدونیم ولی اکثرا این جور اخلاق (تا اون جایی که من می دونم) در بین اون ها وجود داره و خصوصا اینکه اون ها هم خیلی از ایرانی ها بدشون میاد. البته همه ی کشور های عربی یک جور نیستن . مثلا لبنانی ها خیلی با ایرانی ها خوب هستن. ما نباید تمام افراد یک نژاد رو یکجور بدونیم. من صحبت اصلیم در مورد کشور های عربیه حوزه خلیج فارسه.
نمیخوام در این باره سخنرانی کنم که ما باید متحد بشیم یا باید این تفکر رو کنار بزاریم و... بلکه می خوام در مورد موضوع دیگه ای صحبت کنم.
صحبت من در مورد یک اخلاق گند و مزخرف ایرانی هاست که نمیدونم چه طوری این اخلاق در بین ما ایرانی ها رایج شده . البته چند سال بیشتر نیست که اینطوری شده.
نمیدونم تا حالا به کشور های همسایه رفتین؟ مثلا امارات یا عربستان یا کویت ؟ یه سری از ایرانی ها در اونجا (که اتفاقا تعدادشون کم نیست) خیلی خودشون رو پست و کوچیک می کنن و این پستی از جایی شروع میشه که هواپیماشون از مرز ایران رد میشه!! دقیقا همون موقع است که خانم های محترم روسری ها رو می کنن و مشغول رسیدگی به سر و وضع خودشون میشن و آقایون عزیز هم سریع یه کروات از تو جیبشون در میارن و به هر زحمتی که هست اون رو دور گردنشون گره میزنن!!
واقعا مسخره است ! نه؟؟ ایرانی هایی که توی ایران اینقدر ادعای وطن پرستی و عزت نفس و سر بلندیشون میشد حالا شروع به تخلیه ی عقده های خودشون می کنن و سعی می کنن ظاهر خودشون رو شبیه به کسایی بکنن که باطنشون شبیه به ما نسیت.حتی از یکی شنیدم که یک ایرانی برای اینکه یک فروشنده ی عرب جنس هاشو بهش ارزونتر بده میگفت : (( ما بدبخت هستیم . دولت ما بهمون پول نمیده ....))
یک ایرانی که که کشورش در گذشته اجناس بنجل و میواه های گندیده ی خودش رو میداد به این کشور های عربی حالا داره اینطور صحبت می کنه! صد ها و هزاران مورد دیگه از این دست که من شرمم میاد حتی اونها رو بنویسم وجود داره و این ها واقعیاتیه که ما باید بهشون توجه کنیم و در صدد رفعش بر بیایم. در حالی که مسلمانان فرانسه دارن به خاطر حجابشون از مدارس اخراج میشن چرا مردم کشور ما ( که ظاهرا جمهوری اسلامیه) باید برای برهنه شدن در کشور های عربی آبرو ، شخصیت و هویت ملیشون رو زیر پا بزارن؟؟؟
خود شما قضاوت کنین . یک نفر که میره به یک کشور خارجی (حالا عربی یا غیر عربی) اگه بر اعتقادات ملیش پا فشاری کنه و هویت ملیش رو به مردم اونجا نشون بده در نظر مردم اونجا بیشتر مورد احترامه یا یک نفر که سعی می کنه به هر شکلی که هست ( و با زیر پا نهادن ارزش های ملی ودش) خودش رو مثل مردم اون کشور در بیاره ؟؟؟
این هم به عنوان آخرین نمونه : یکی از آشنایان می گفت می خواسته بره آمریکا . وقتی توی سفارت بوده و میخواسته مدارکش رو چک کنه ( یا چیزی توی همین مایه ها. دقیقا نمیدونم) با حجاب رفته و نشسته اونجا . در همون مکان چند تا دختر ایرانی دیگه هم اونجا بودن و حسابی شکل شمایل مبتذلی برای خودشون درست کرده بودن . اون نماینده ی خارجی که توی سفارت بوده وقتی اون دختر ها رو دیده بهشون گفته : (( شما که هنوز از کشور خودتون خارج نشدین این قیافه رو دارین وقتی به کشور ما بیاین چه افتضاحی میشین؟)) و کارشون رو راه ننداخته ولی همین خانمی که با حجاب رفته بود رو به راحتی کارشو راه انداختن!! منظور من فقط حجاب خانم ها نیست! بحث سر هویت و ارزش های ملیه!
وقتشه که واقعا با خودون بشینیم و فکر کنیم که چرا ایرانی ها به اینجا رسیدن. البته من هم معتقدم که همش تقصیر مردم نیست و حکومت هم تقصیر زیادی داره ولی در هر صورت ما ایرانی هایی که اجدادمون در زمان کورش و داریوش ........
یک زمین خالی رو در نظر بگیرید . یک زمین خاکی مثلا ۲۰۰ متری که از ۳ طرف توسط ۳ تا خونه احاطه شده. یک آدم تصمیم به ساختن یک خونه توی اون زمین می گیره . اول دیوار چینی و سفت کاری و بعد هم نازک کاری و آوردن وسایل توی خونه و فرش و پرده و ... خلاصه اون زمین خالی شده یه جای مناسب برای زندگی. اون ۳ دیوار اطراف زمین همون دیوار ها هستن و زمین هم همون زمینه محیط همون محیطه یعنی فضا عوض نشده ولی آدم دیگه فکر نمیکنه این همون زمینه . مخصوصا اگه کسی قبلا زمین خالی رو ندیده باشه دیگه احساس نمیکنه این یه زمین خالی بوده. کم کم بعد از اینکه یه مدت افراد خانواده توی اون خونه زندگی کردن اون خونه براشون یک نوع روح پیدا می کنه . به طوری که افراد خانواده با این خونه رابطه ی عاطفی بر قرار می کنن . دلشون براش تنگ میشه و حتی اگه این رابطه خیلی قوی باشه اگه اون خانواده بخوان به یه جای دیگه برن برای خونه ی قبلیشون گریه می کنن.
همین رابطه ی احساسی و عاطفی با روح خونه است که توی زبان انگلیسی دو کلمه ی House و Home رو به وجود آورده . در حقیقت House به ساختمان خونه اطلاق میشه در حالی که Home به همون روح خونه اشاره می کنه.
شما کمتر خانواده ای رو پیدا می کنید که مفهومش با یک Home کامل نشه . در واقع خانواده تشکیل میشه از پدر و مادر و احیانا فرزندان که در یک Home زندگی می کنن.
پس از این مسئله میشه یه نتیجه گرفت اونم اینکه هرچی رابطه ی عاطفی با خونه بیشتر باشه . خونه بیشتر به مفهوم Home نزدیک میشه و خونه Home تره.
پس میشه یه سری پارامتر برای اندازه گیری میزان Home بودن یک خونه در نظر گرفت:
۱- طول مدت اقامت خانواده در خونه : هرچی خانواده بیشتر توی یک خونه اقامت کنن و بیشتر بهش عادت کنن خونه Home تره.
۲- میزان صمیمیت خانواده : هرچی که خانواده صمیمی تر باشن خونهHome تره.
۳- نوع طراحی ساختمان و دکوراسون داخلی: هرچی نوع طراحی ساختمان و دکوراسون داخلی خونه بیشتر مطابق میل خانواده باشه و راحت تر باشه خونه به مفهوم Home نزدیک تره.
فکر می کنم پارامتر های دیگه ای هم وجود داشته باشه ولی من فعلا به همین ها بسنده می کنم.
نکته ی پایانی: این مطلب برای شهر و کشور نیز صدق میکنه. ولی ممکنه پارامتر هاش یه کم با خونه متفاوت باشه.
امیدوارم تونسته باشم مطلب رو به طور تمام و کمال به شما منتقل کرده باشم.
گفتم میخوام مطلب اولم رو در باره ی فلسفه ی وبلاگ نویسی بگم.
وبلاگ فکر می کنم حدود ۳- ۴ ساله که رایج شده و با استقبال بسیار شدید مردم رو برو شده. دیگه هر کسی برای خودش یک یا چند وبلاگ داره. وبلاگ ها جای دفتر های خاطرات رو گرفتن. اصلا خیلی ها قبل از اینکه وبلاگ به این صورت رایج بشه هرچی رو که میخواستن بنویسن مثل یادداشت های روزانه یا تفکرات و ... رو توی دفتر های خاطراتشون می نوشتن و جالب اینجاست که اگه دقت کرده باشید موقع نوشتن توی دفتر خاطرات احساس می کنید دارید با کسی صحبت می کنید. یعنی انتظار دارید که بالاخره به روزی این نوشته توسط یه نفر دیگه خونده بشه . وبلاگ همین کار رو برای تو می کنه . علت استقبال مردم از وبلاگ همینه. وبلاگ یعنی یک وجب از خاک اینترنت که در اختیارت میزارن تا هرچه می خواهد دل تنگت بگو! ممکنه افراد زیادی وبلاگت رو نخونن ولی همین که تفکراتت رو در معرض دید همه قرار میدی بهت آرامش میده و هرچه که مراجعه کنندگان به وبلاگت بیشتر بشن و عده ی بیشتری با تفکراتت آشنا بشن احساس میکنی برای دیگران مهم شدی و طرز تفکر تو برای یه عده مهمه. یعنی تو ارزش اون یه وجب خاک اینترنت رو داری.
شاید بشه گفت کسانی که تفکراتشون رو توی وبلاگ می نویسن خیلی به شهرت علاقه دارن. هیچ کس تا مشهور نباشه تفکراتش برای دیگران ارزشمند نیست. هرچه یک نویسنده مشهور تر و محبوب تر باشه تفکراتش بیشتر بین مردم نفوذ می کنه و بیشتر برای مردم مهم میشه. وبلاگ این اجازه رو به تو میده که به عنوان گام اول یاد بگیری تفکراتت رو چه طوری بیان و به دیگران منتقل کنی . چطوری تفکراتت رو به رشته ی تحریر در بیاری که تاثیر بیشتری روی خواننده داشته باشه . گرچه در مقیاس کوچک!
امروز دیگه کسی حوصله ی قلم به دست گرفتن و ثبت تفکرات توی دفتر خاطرات رو نداره. شاید هم به بی فایده بودن اون پی برده باشه. دیگه به جای اینکه مدت زیادی بشینی و تفکراتت رو حتی در قالب کتاب بنویسی اون ها رو به صورت نوشته های کوتاه توی وبلاگت مینویسی. وبلاگ مثل یک کتابه که هیچ وقت تموم نمیشه و تو هر روز میتونی مالب جدیدی بهش اضافه کنی. و مطالبت تا داغ هستن خونده میشن.
پس اگه چیزی توی ذهنت وول میخوره و دوست داری دیگران اون رو بدونن معطل نکن . اسمش زیاد مهم نیست . فقط همین الان وبلاگتو بساز!!
من همیشه دنبال یه جایی میگشتم که تفکرات خودم رو با بقیه توش به اشتراک بزارم . واسه همین اینجا رو ساختم. مطالب اینجا ممکنه فلسفی یا علمی یا دینی یا ... باشه. به هر حال حونه ی خودتونه. اولین مطلبم شاید درباره ی فلسفه ی وبلاگ نویسی باشه. خیلی حرف واسه گفتن دارم .سعی می کنم تا حد امکان ساده و قابل فهم بنویسم.
من خودم توی اهواز زندگی می کنم ولی الان اومدیم کرج و اولین مطلبم رو از توی کافی نت شیدا دارم می فرستم . امید وارم این سفر حسن شروعی برای وبلاگ من باشه.
بهم سر بزنید. فعلا خدا حافظ...![]()